
آن هجـای کـوتـاه
***
بعد از یک ماه آزگار گشتنِ تمام سوراخ سمبه هایی که فکر می کرد بالاخره این دوتا اتاق و پیدا کرده بود ؛ با اجاره کم و پیش کم و توصیه های بنگاهی که خونه رو واسش جور کرده بود. چند تیکه خرت و خورت و انداخت پشت یه وانت و با ذوق عجیبی راهی خونه شد. خونه جدید!...
ملیحه خیلی سال بود که از آبادان اومده بود اهواز و تنها زندگی می کرد. آقا میرزا بنگاه دار بعد از کلی جرو بحث و خواهش و تمنا بالاخره خونه رو داده بود به ملیحه ، اونم فقط به دو دلیل: یکی اینکه این خونه هیچ مستاجر یا خریداری نداشت و دوم اینکه به قیافه ی ساده و سیاه ملیحه نمی اومد که اهل هیچ مسئله یا موردی باشه و حرف ملیحه به دل آقا میرزا افتاد که : من فقط یه پناهگاه می خوام! شاید دیگه نگفته بود: مث جنگ واسه زمان خطر! میرزا فقط چند تا توصیه کرد که ملیحه اونا رو به حساب حرفای همیشگی گذاشت و توجهی نکرد.
با ذوق غریبی شروع کرد چند تا تابلوی کهنه و یه مشت برگ نقاشی شده با خودکار و به دیوار زد. یخچال و کمد و دو تا تیکه فرش و... همین جور خرت و خورت ها رو جوری می چید که انگار مشکلِ زیادی اسباب و زیبایی داره . اما گاهی وقت ها هم متوجه تغییرتغییرات نهایی می شد و به روی خودش نمی آورد. خونه در اولین نگاه پر نمی شد. یعنی خونه با تمام اتاقا از یه عمق خاص تبعیت می کرد. توی همچین شرایطی اولین چیزی که می تونه باعث آشتی با محیط جدید بشه پیدا کردن آلبوم عکسهای خانوادگیه... آلبوم و برداشت و ورق زد و شروع کرد گنگ و نامفهوم با عکسها حرف زدن. هر از چند گاهی سر رو از روی آلبوم بر می داشت و به دور و برش نگاهی می انداخت. حس می کرد این عمق، ناشی از شبیه چاه بودنِ این اتاقاس، با دیوارای طبله کرده و بوی نمی که فکر نمی کرد اینقدر آزار دهنده باشه... باز خودش و سرگرم کرد به عکس ها. به اینکه هر کدوم و کجا یا با کی گرفته ... آلبوم بیشتر شبیه یه قبرستون خانوادگی شده بود...کسی انگار از ملیحه تمنا داشت سرش را بلند کند و به اطراف نگاه کند. هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداشت. شب پشت پنجره به حالت آرامی دراز کشیده بود و ملیحه فکر می کرد چقدر خوب بود که حداقل یک تلفن داشت. شاید خیلی سخت بود که کسی را برای کمی حرف زدن پیدا کند اما بعضی وقت ها همین گوش دادن به صدای بوق تلفن هم بد نیست، چون می فهمی به غیر از تو یک بوق ممتد هم توی دنیا وجود دارد، اما چون اصلا اهل خیالبافی نبود سرش را توی عکس ها انداخت و بغض گلویش را گرفت.
زندگی سخت با ملیحه کنار آمده بود شاید به همین خاطر بود که نمی توانست خیلی راحت با کسی کنار بیاید حتا با تنهایی. دائما یک چیزی حواسش را پرت می کرد. انگار کسی یک واژه ی دو هجایی را می خواست به زبان بیاورد اما صدایش توی انبوهی از دود و مه گنگ و نامفهوم می شد. حتا به یک شبه آوا هم نمی رسید. مثل صدای منگی بود که گاهی وقت ها توی ذهن می پیچد. سمت صدا نامعلوم بود. گاهی آنقدر ضعیف و گاهی کاملا قوی و اما نامفهوم به گوش می رسید. ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود. آلبوم را بست و فکر کرد با دم کردن چای فضای خانه عوض می شود. اما ترس مثل شیر گوشه ای از جانش کمین کرده بود و دائما آن هجا با همان آهنگ گنگ و نامفهوم تکرار می شد. انگار کسی می خواست با او شوخی کند. شاید عدنان توی یکی از کمدها بود و داشت ملیحه را اذیت می کرد یا مثلا زورا. اما ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود، در ضمن صدای تمام برادرهای خودش را می شناخت. آب راگذاشت توی یک قابلمه روی پیک نیک جوش بیاید. صدا انگار توی گوشش می زد. انگار توی یک چاهِ ویل بود و هی توی دلش می گفت کاش صدایی چیزی از بیرون می آمد. اما هیچ صدایی نبود فقط همان دو هجا صدای کوتاه و پرت. ملیحه هیچ وقت نترسیده بود و حالا دقیقا فکر می کرد یک نفر دارد از چند سمت مختلف به سمتش می آید. آب توی قابلمه به قل قل افتاده بود و صدا داشت نزدیک تر می شد. داشت به چیزهایی فکر میکرد که دوست داشت. اما نمی شد. انگار صدا قابل دیدن بود. از کناره های قابلمه آب از سر و کول دیوار بالا می رفت. انگار می خواست باز بیاید بالا دیوار بسازد. ملیحه شروع کرده بود به قدم زدن دور اتاق و آن دو هجا پشت سرش راه می آمد. چقدر زود می رسید به همان جایی که شروع کرده بود. صدا اینقدر نزدیک بود و تکرار می شد که دیگر تصمیم گرفت فرار کند . به خودش تلقین کرد که اصلا اهل خیالبافی نیست! فرار نکرد فقط دندان هایش شروع کردند به شدت بغل کردن هم و صدا باز با همان تونالیته خاص در جریان بود . کاش یک روز با کسی بنای دوستی گذاشته بود، کاش کسی را داشت . کاش می توانست داد بزند و کمک بخواهد. کاش عدنان از لای رختخواب ها بیرون می آمد و می خندید و در می رفت یا زورا از توی یکی از سوراخ سمبه های خانه. این ها تمام خوشبختی اش بود. دیگر فکر نمی کرد که چقدر تنهاست و زیر پوستش فشاری حس نمی کرد. ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود و گر نه از دو هجای کوتاه نمی ترسید یا با چشمهای کاملا باز صبح روز بعد مرده به دنیا نمی آمد، یا چای می برد و با کسی که می خواست به او سلام کند، آشتی می کرد.
محسن بوالحسنی
زمستان 85
من فقط خلاصش کردم!
پدر! سالهاست می خواهم به شما بگویم... حتا از همان روزهای سردی که شما با همه ی سرما، خیز برمی داشتی برای حوض که دست و صورتت را بشویی ... من آن روزها می خواستم بگویم... همیشه پشت سرت راه می رفتم که یک لحظه برگردی و نگاهم کنی، اما با سالکی که روی گونه ی راستم بود بلد نبودم از کسی دلبری کنم چه برسد به شما که سالهاست مرده ای. حتا چند بار آمدم به آیدا بگویم اما او هم از سالک روی گونه ی من می ترسید و هر بار می رفتم حرف بزنم فرار می کرد می رفت آبادان خودش را آنقدر به آتش می کشید که همه روزنامه ها بنویسند و باز آبروی ما برود. من می خواستم بگویم که این کار را من نکردم.اما نمی شد. پناه می بردم به مغازه و اصلا حواسم نبود که توی گذر کی سلام می کرد یا چند نفر داشتند از زیر پتو تخمه می شکستند و دور آتش نیش خند می زدند... حتا حواسم نبود که ایاز کی آمده بود و داشت می گفت :کلاغ! نه ... می گفت: مثل شیر پشت سرت هستم و هی این را تکرار می کرد. من هم دائما توی این فکر بودم که این کار را باید تمام کنم! شما می دانید دقیقا چه سالی را می گویم. همان سالی که کلاغ ها به جای قار قار می گفتند برف برف و از آن سال اسمش شد سال کلاغ. خودم را به مغازه می رساندم. اولِ کار برای اینکه بتوانم باز ادامه بدهم یکی می زدم محکم توی گوشش . فقط می خندید و اشک توی چشمهاش جمع می شد و تخمه تعارفم می کرد! یادتان هست چه قدر از غارداش گفتنش بدم می آمد، مثل بد آمدنم از جمله ی مادر که تا مرا می دید می گفت:اجنبی! آیدین من کجاست!؟... به من چه پدر؟ مگر من کشته بودمش ؟ آن روزها به غیرِ ایازِ شما که می آمد درست مثل کلاغ ها تکرار می کرد، رفیقی نداشتم و حالا که این نامه را می نویسم همه آنها مرده اند ... حتا سورمه! اسمش برایتان آشنا نیست... فکر نمی کنم یادتان باشد... مهم نیست! فقط ... من این کار را نکردم... یعنی تقصیر شما هم بود. آن روز که همه ی کتاب هایش را بعد از کلی تبعید و شکنجه ریختی توی حیاط و آتش زدی تا بوی سوخته با بوی کلاغ ها قاطی شود... همه چیز از همان روزها عوض شد ... نه حتا از روزهایی که آیدین شدیدا جلوی آینه می ایستاد یاروزی که سالم از غرق شده های مردم بر گشت... اصلا شما که نبودی ببینی چه آبرویی از ما می برد وقتی روزنامه را باز می کرد و خبرهای کهنه شده ی جنگ را چنان با شور و حرارت و جدی می خواند که آدم می خواست دستش را سپر مغز سرش کند و بنشید و همینطور داشت همه ی ما را می مکید! شما فکر کرده اید من حرفهای آن آدم خزعبل باف که این تهمت را انداخت سر زبان همه نشنیده ام که :در فلان شهری که کلاغ هایش برف برف می گفتند هابیلی بود و قابیلی... فکر کردی این ها کی بودند؟ همان دوست های خُل و چِل آیدین که برایش کمیته حمایت و از این جور مضخرفات تشکیل دادند... نمی دانم پدر! به خدا من خیلی توی گوشش زدم که دیوانه! چطور می خواهی مسلمانش کنی! فقط می گفت :کلاغها هم خنده ی پدر را ندیده اند! دیگر بی خیال شده ام که این حرفها را به کسی بزنم که باورکند. فقط به شما می گویم که از این کابوس های جهنمی خلاص شوم... کابوسهایی که نفرین های مادر بود... آخر هی می گفت:اجنبی! آیدین من کجاست؟نفرینت کردم ..نفرینت کردم!".من هم هر چه بهش می گفتم فایده نداشت. پدر! آیدین هر چه بود مال آن دنیا نبود...وقتی توی گوشش می زدم این را بهتر به من حالی می کرد... شاید برای همین می زدم ! یا وقتی خبرهای مسخره ی صد سال پیش جنگ آلمان را می خواند و هواپیماهای روسی مدام برای ما خواب می دیدند. تقصیر شما کم نیست پدر! یعنی وقتی او را- ببخشید کتابهای او را- آتش زدید دیگر به من یا ایاز و باقی چه ربطی دارد؟ وقتی اسباب بازی های مرا می شکست و می پرید بغل مادر ... وقتی وصیت می نوشتید ... حالا می توانم بلند بگویم من این کار را نکردم و از وحشت فرار کنم! اصلا چطور می توانستم ... یادم نمی آید آیدین را کشته باشم! اصلا حرف های ایاز هم هیچ که هر روز می آمد مغازه و می گفت:تمامش کن! چند شب است می بینم داریم با آیدین از تپه کارخانه ی آقای لرد پایین می آییم ،خون از صورت من فواره می زد، کلاغ ها خون می خوردند و نمی گفتند: برف برف! و مادر هی می گفت : آیدین من کجاست؟ . من بلد نبودم کت و شلوار بپوشم و راست راه بروم و سالک رو ی گونه ام را زیبا کنم و دلبر باشم... به من چه که زن هایی که به حجره می آمدند تا مرا می دیدند می شدند اسلام ناب خانمانه و تا چشم شان به آیدین می افتاد گوشه چشم که هیچ ساق پا نشان می دادند و هی می گفتند : برف برف! مگر ما از یک گل نبودیم ؟ با این همه گفتم که باید این نامه را بنویسم که به شما، به همه آنها که نمی دانند، بگویم: من شاهد بودم که تو او را کشتی ! اما کسی نمی توانست به شما چیزی بگویم و فقط من می توانستم نقش یک سوجی را برای هابیل بازی کنم ... اما تو آیدین را کشتی، درست نیست همه توی کوچه و محل بعد از این همه سال می گویند : برادر کش! برادر کش! اورهان! اورهان! مثل کلاغ ها که می گویند... اما شما مادر را کشتی ، آیدا را در آبادان آتش زدی و آیدین را کشتی .... مرا از این وحشت خلاص کن، بگو!... آیدین را تو کشتی... من فقط خلاصش کردم!
28دی 1385
بعد از سه سال و هفت روز
حدودا بعد از سه سال و هفت روز دیشب دوباره خوابش و دیدم. داشت رُژ لب می کشید رو به آینه و من به طور معجزه آسایی علاوه بر اینکه پشت خط بودم "سین" رو هم می دیدم؛ انگار شبیه فلسفه ی لمس شده ی دوتایی شدن روح و بدن بودم . با حرارت مفلوکی سلام کردم و با بی میلی گزنده ای نمی دونم جواب سلامم و داد یا نه! در این لحظه من شبیه آفتابگردون خنگی بودم که هی از خودش می پرسید چرا رنگ موهای من زرده ؟ یا چرا سرم میل کرده به جنازه های زیر پام! می خواستم مظلومانه سرِ صحبت و یه جوری باز کنم که از غرور قله های بلند و بیخته م چیزی کم نشه که سین گفت: نمی تونم حالا جوابت و بدم! من در این لحظه شبیه یک کیوسک تلفن عمومی، بیکار شده بودم. خیلی عجله داشت. پرسیدم : قرار ه جایی بری؟ ...اصلا انگار توی دنیای من نبود... آینه ی خیلی بزرگی داشت؛ آینه ای که برای نشستن رو به روش حداقل باید به اندازه هفتاد و چهار تا کفن رو داشت، اما اون به جای فکر کردن به این موضوع و موضوعات دیگه فقط به لباش فکر می کرد. کلی تغییر کرده بود. شاید به خاطر همون دقیقا سه سال و هفت روزی که ندیده بودمش. بیشتر از رنگ ناخناش تغییر کرده بود و حتما برای زنی مث سین الزام داشت و گرنه مث برگ نیلوفری که آب زیادی به خوردش داده باشن پلاسیده می شد. در این لحظه زن پیرمرد خنزر پنزری بود. خلاصه من مث همون سه سال و هفت روز گذشته پشت گوشی ماسیده بودم و فقط داشتم به تماشای اطراف وقت می گذروندم و همه ی این مدت اون در حالی که گوشی داشت پودرای روی صورتش و خط خطی می کرد به کار خطیر آرایش ادامه می داد و تنها آرایشی که در طول این مدت بهش علاقه نشون داد کشیدن رژ بود به طوری که رنگ لبش داشت از قرمزی عبور می کرد. دست خودم نبود؛ پرسیدم: حالت خوبه؟! (همون صدای مفلوک مث خالی شدن زمین از صنعت نفت هنوز با من بود!) گفت: آره ! تو چطوری بچه!؟ لحنش مث زنای کافه ای ِ دهه سی و چهل ولنگ وُ واز وُ کوچه پس کوچه ای بود! آهِ ظریفی کشیدم. گفتم: جایی می ری؟! ... چه سوال احمقانه ای! خب داشت جایی می رفت وُ من دقیقا دیدمش که رنگ اتاقش به نقره های قدیمی می زد و آینه ای داشت خیلی بزرگ! خلاصه گوشی رو همین طوری که گرفته بود یک دفه توی فلکه ساعت اهواز سال 1374هوا ابری شد و بارون و تگرگ زدن چن تا شیشه مغازه رو شکستن و پسری گوشه فلکه استرس و با نوشابه قاطی کرده بود و می خورد و دختری دونسته راه خونه رو کج می کرد. صدای بوق های کوچیک، اونو پشت خط خودش نگه داشت و من و پرت کرد تا دوباره برگرده و من هنوز توی اتاق بودم. سین برگشت؛ گفت: "خیلِ خب کوچولو! من باید برم، دیرم شده، ماشین پشت درِ، درم که می دونی باید بسته شه! تو هم که مث همیشه احمقانه هیچی نمی گی فقط ریملای من و پاک می کنی"... دیدم اگه بخوام بیشتر از این! چیزی بگم خیلی احمقانه اس. (من در اینجا شبیه یک کتریِ آب جوش خاموش شدم!) علی الخصوص که یک بار سین در حال آبیاری درختان طبیعی یه واحد مسکونی در طبقه چهارم به دام افتاده بود! وقتی گفتم خداحافظ و گفت بای تصویر هنوز ادامه داشت و داشتم پلان های آخر و به دقت می دیدم. گوشی و گذاشتم. روسریش و انداخت روی سرش – البته خیلی سهل انگارانه- لباش و به هم تقدیم کرد، سرکی تو خونه کشید، سویچ رو از روی میز توالت برداشت. در رو باز کرد. در رو بست. رفت. در حالی که سال 1374 تُو فلکه ساعت اهواز بارون تندی بارید . ماشین و پارک کرد و زنگ در خونه رو به صدا درآوُرد؛ این در حالی بود که من نوشابه مو با استرس هورت کشیدم و دوُیدم...
2/ آذر/1385قبرستان ملکوت!
ًً

